ماجرای تصادف من
ماجرای تصادف من
سلام به همگی، امروز دخترم زهرا به من گفت خودت منو از مدرسه بیار سرویس منو نیاره گفتم چشم،بعد کمی خوابیدم ،وقتی بیدار شدم تصمیم گرفتم، اول اردکهایی که پدرم برای زهرا و مرتضی از شمال گرفته بود به مغازه جوجه فروشی محله مان بفروشم ،اردکها را تمیز کردم منتها خیلی تمیز نشدن به مغازه گفتم اینها را برای فروش آوردم ۴ اردک به علاوه یک جوجه مرغ مغازه دار گفت ما خرید نداریم گفتم:اشکال نداره همین جوری برای شما ،او نیز قبول کرد
برگشتنه مادر شوهرم قفس خالی را دید و ماجرا را برایش تعریف کردم گفت جوجه مرغ که تنها بود را پس بگیرم و بگم به ازای آن ۴ اردک یک جوجه بدم ،گفتم باشه،و رفتم که این کار را بکنم وقتی به مغازه رسیدم دیدم آقای مغازه دار دار جوجه به علاوه اردک ها را می شوید و آنها خيس شده اند گفتم چرا این کار را کردید این جوجه ها می میرند،او گفت به ازای آنها یک جوجه بخرم من هم قبول کردم و یک جوجه دیگر هم خریدم که تنها نباشد.من رفتم خرید بعد از خرید تصمیم گرفتم به مغازه سری بزنم،چشمتان روز بد نبیند دیدم جوجه مرغ داره جون میده ،و یک اردک خيس بد حال هم داره جون میده
بقیه بهتر بودند و به هم چسبیده بودند.
حالم بد شد رفتم دنبال زهرا دخترم ،از چهارراه شیدا که داشتم بالا می رفتم از روبرو یک کالسکه داشت رد میشد و مرتضی پهلویم بود و از پشت سر ماشینی با سرعت رد شدفقط این صدا خانم کالسکه دار را شنیدم که داد زد مواظب ماشین باش،وچرخ عقب ماشین از روی پای سمت چپم رد شد و من نقش زمین شدم،توی حالت شوک بودم و اشک می ریختم خانم راننده هول کرده بود و فریاد می زد تقصیر خودش بود ،یه هو پرید وسط خیابان که منو دید و گفت خانم کربلایی شمایید راننده سرویس دخترم سوگند خانم بود ،خلاصه خدا بهم خیلی رحم کرد پاهایم فقط ضرب دیده بود.
فرم در حال بارگذاری ...
من افطار نکردم
من افطار نخوردم
سلام. امروز ۲۴ ماه مبارک رمضان سال۱۴۰۲ شمسی هست زهرا تصمیم گرفته امروز اولین
روزه خودش را بگیره،بابای زهرا هم به عنوان جایزه رفته برای زهرا یک دست کله پاچه بگیره که ببریم خونه مادرشوهرم با آنها میل کنیم.جای شما خالی.
وقتی به مرتضی پسر کوچکم که ۲ سال از زهرا کوچکتر هست می گم شما هم روزه بگیر مرتب میگه من افطار نخوردم در حالی که دیشب شب احیا بود و همگی سحری خورده بودیم.
فرم در حال بارگذاری ...