<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>به کجا چنین شتابان</title>
		<link>https://manam.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://manam.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>ماجرای تصادف من</title>
			<link>https://manam.kowsarblog.ir/ماجرای-تصادف-من</link>
			<pubDate>14:54:00 +0430 شنبه، 9 اردیبهشت 1402</pubDate>			<dc:creator>فائزه ابوالقاسمی</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>
<category domain="alt">ماجرای یک تصادف</category>			<guid isPermaLink="false">1630799@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;h3 style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;ماجرای &lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;تصادف&lt;/span&gt; من&lt;/h3&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;سلام  به همگی، امروز دخترم زهرا به من گفت خودت منو از مدرسه بیار سرویس منو نیاره گفتم چشم،بعد کمی خوابیدم ،وقتی بیدار شدم تصمیم گرفتم، اول اردک‌هایی که پدرم برای زهرا و مرتضی از شمال گرفته بود به مغازه جوجه فروشی محله مان بفروشم ،اردک‌ها را تمیز کردم منتها خیلی تمیز نشدن به مغازه گفتم  اینها را برای فروش آوردم ۴ اردک به علاوه یک جوجه مرغ مغازه دار گفت ما خرید نداریم گفتم:اشکال نداره همین جوری برای شما ،او نیز قبول کرد&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;برگشتنه مادر شوهرم قفس خالی را دید و ماجرا را برایش تعریف کردم گفت جوجه مرغ که تنها بود را پس بگیرم و بگم به ازای آن ۴ اردک یک جوجه بدم ،گفتم  باشه،و رفتم که این کار  را بکنم وقتی به مغازه رسیدم دیدم آقای مغازه دار دار جوجه به علاوه اردک ها را می شوید و آنها خيس شده اند  گفتم  چرا این کار را کردید این جوجه ها می میرند،او گفت به ازای آنها یک جوجه بخرم من هم قبول کردم و یک جوجه دیگر هم خریدم که تنها نباشد.من رفتم خرید بعد از خرید تصمیم گرفتم  به مغازه سری بزنم،چشمتان روز بد نبیند دیدم جوجه مرغ  داره جون میده ،و یک اردک خيس بد حال هم داره جون میده&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بقیه بهتر بودند و به هم چسبیده بودند.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;حالم بد شد رفتم دنبال زهرا دخترم ،از چهارراه شیدا که داشتم بالا می رفتم از روبرو یک کالسکه داشت رد میشد و مرتضی پهلویم بود و از پشت سر ماشینی با سرعت رد شدفقط این صدا خانم کالسکه دار را شنیدم که داد زد مواظب ماشین باش،وچرخ عقب ماشین از روی پای سمت چپم رد شد و من نقش زمین شدم،توی حالت شوک بودم و اشک می ریختم خانم راننده  هول کرده بود و فریاد  می زد تقصیر خودش بود  ،یه هو پرید وسط خیابان که منو دید و گفت خانم کربلایی شمایید راننده سرویس دخترم سوگند خانم بود ،خلاصه خدا بهم خیلی رحم کرد پاهایم فقط ضرب دیده بود.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://manam.kowsarblog.ir/ماجرای-تصادف-من&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<h3 style="text-align: center;">ماجرای <span style="color: #ff0000;">تصادف</span> من</h3>
<p style="text-align: justify;">سلام  به همگی، امروز دخترم زهرا به من گفت خودت منو از مدرسه بیار سرویس منو نیاره گفتم چشم،بعد کمی خوابیدم ،وقتی بیدار شدم تصمیم گرفتم، اول اردک‌هایی که پدرم برای زهرا و مرتضی از شمال گرفته بود به مغازه جوجه فروشی محله مان بفروشم ،اردک‌ها را تمیز کردم منتها خیلی تمیز نشدن به مغازه گفتم  اینها را برای فروش آوردم ۴ اردک به علاوه یک جوجه مرغ مغازه دار گفت ما خرید نداریم گفتم:اشکال نداره همین جوری برای شما ،او نیز قبول کرد</p>
<p style="text-align: justify;">برگشتنه مادر شوهرم قفس خالی را دید و ماجرا را برایش تعریف کردم گفت جوجه مرغ که تنها بود را پس بگیرم و بگم به ازای آن ۴ اردک یک جوجه بدم ،گفتم  باشه،و رفتم که این کار  را بکنم وقتی به مغازه رسیدم دیدم آقای مغازه دار دار جوجه به علاوه اردک ها را می شوید و آنها خيس شده اند  گفتم  چرا این کار را کردید این جوجه ها می میرند،او گفت به ازای آنها یک جوجه بخرم من هم قبول کردم و یک جوجه دیگر هم خریدم که تنها نباشد.من رفتم خرید بعد از خرید تصمیم گرفتم  به مغازه سری بزنم،چشمتان روز بد نبیند دیدم جوجه مرغ  داره جون میده ،و یک اردک خيس بد حال هم داره جون میده</p>
<p style="text-align: justify;">بقیه بهتر بودند و به هم چسبیده بودند.</p>
<p style="text-align: justify;">حالم بد شد رفتم دنبال زهرا دخترم ،از چهارراه شیدا که داشتم بالا می رفتم از روبرو یک کالسکه داشت رد میشد و مرتضی پهلویم بود و از پشت سر ماشینی با سرعت رد شدفقط این صدا خانم کالسکه دار را شنیدم که داد زد مواظب ماشین باش،وچرخ عقب ماشین از روی پای سمت چپم رد شد و من نقش زمین شدم،توی حالت شوک بودم و اشک می ریختم خانم راننده  هول کرده بود و فریاد  می زد تقصیر خودش بود  ،یه هو پرید وسط خیابان که منو دید و گفت خانم کربلایی شمایید راننده سرویس دخترم سوگند خانم بود ،خلاصه خدا بهم خیلی رحم کرد پاهایم فقط ضرب دیده بود.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://manam.kowsarblog.ir/ماجرای-تصادف-من">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://manam.kowsarblog.ir/ماجرای-تصادف-من#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://manam.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1630799</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>من افطار نکردم</title>
			<link>https://manam.kowsarblog.ir/من-افطار-نکردم</link>
			<pubDate>16:57:00 +0430 جمعه، 25 فروردین 1402</pubDate>			<dc:creator>فائزه ابوالقاسمی</dc:creator>
			<category domain="main">من افطار نخوردم</category>			<guid isPermaLink="false">1629547@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;h3 style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080;&quot;&gt;من افطار نخوردم&lt;/span&gt;&lt;/h3&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;سلام. امروز ۲۴ ماه مبارک رمضان  سال۱۴۰۲ شمسی هست زهرا تصمیم گرفته امروز اولین&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;روزه خودش را بگیره،بابای زهرا هم به عنوان جایزه رفته برای زهرا یک دست کله پاچه بگیره که ببریم خونه مادرشوهرم با آنها میل کنیم.جای شما خالی.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;وقتی به مرتضی پسر کوچکم که ۲ سال از زهرا کوچکتر هست می گم شما هم روزه بگیر مرتب میگه من افطار نخوردم در حالی که دیشب شب احیا بود و همگی سحری خورده بودیم.&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/rsc/js/tiny_mce/plugins/emoticons/img/smiley-laughing.gif&quot; alt=&quot;laughing&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt; &lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/manam/quick-uploads/p1629547/videocapture__-_.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://manam.kowsarblog.ir/من-افطار-نکردم&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<h3 style="text-align: center;"><span style="color: #000080;">من افطار نخوردم</span></h3>
<p style="text-align: justify;">سلام. امروز ۲۴ ماه مبارک رمضان  سال۱۴۰۲ شمسی هست زهرا تصمیم گرفته امروز اولین</p>
<p style="text-align: justify;">روزه خودش را بگیره،بابای زهرا هم به عنوان جایزه رفته برای زهرا یک دست کله پاچه بگیره که ببریم خونه مادرشوهرم با آنها میل کنیم.جای شما خالی.</p>
<p style="text-align: justify;">وقتی به مرتضی پسر کوچکم که ۲ سال از زهرا کوچکتر هست می گم شما هم روزه بگیر مرتب میگه من افطار نخوردم در حالی که دیشب شب احیا بود و همگی سحری خورده بودیم.<img src="https://kowsarblog.ir/rsc/js/tiny_mce/plugins/emoticons/img/smiley-laughing.gif" alt="laughing" /></p>
<p style="text-align: right;"> <img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/manam/quick-uploads/p1629547/videocapture__-_.jpg" alt="" /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://manam.kowsarblog.ir/من-افطار-نکردم">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://manam.kowsarblog.ir/من-افطار-نکردم#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://manam.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1629547</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>دخترم زهرا و زهرا</title>
			<link>https://manam.kowsarblog.ir/دخترم-زهرا-و-زهرا-1</link>
			<pubDate>11:09:00 +0430 یکشنبه، 20 فروردین 1402</pubDate>			<dc:creator>فائزه ابوالقاسمی</dc:creator>
			<category domain="main">زهرا ها</category>			<guid isPermaLink="false">1629024@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;h2 style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #008000;&quot;&gt;زهرا ها&lt;/span&gt;&lt;/h2&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;۳۱ بهمن ۱۴۰۱ که ما به اتفاق  خانواده با کاروان آقای حاج ملاحسین  رفتیم ،آقای ابراهیم  شکوری (خبرنگار سابق که در آمریکا بود)به اتفاق  خانواده محترمشان ،همسفر ما بودند اسم دختر آنها نیز زهرا بود و با زهرای ما دوست شد .ما وقتی آنها را صدا می کردیم  می گفتیم زهراها&lt;/p&gt;
&lt;h3 style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #008000;&quot;&gt;ویدئوی زهراها&lt;/span&gt;&lt;/h3&gt;
&lt;p&gt;&lt;video controls=&quot;controls&quot; width=&quot;300&quot; height=&quot;150&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;source src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/manam/quick-uploads/vid_20230331_215237_880.mp4&quot; type=&quot;video/mp4&quot; /&gt;&lt;/video&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;video controls=&quot;controls&quot; width=&quot;300&quot; height=&quot;150&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;source src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/manam/quick-uploads/vid_20230327_163502_258.mp4&quot; type=&quot;video/mp4&quot; /&gt;&lt;/video&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://manam.kowsarblog.ir/دخترم-زهرا-و-زهرا-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<h2 style="text-align: center;"><span style="color: #008000;">زهرا ها</span></h2>
<p style="text-align: justify;">۳۱ بهمن ۱۴۰۱ که ما به اتفاق  خانواده با کاروان آقای حاج ملاحسین  رفتیم ،آقای ابراهیم  شکوری (خبرنگار سابق که در آمریکا بود)به اتفاق  خانواده محترمشان ،همسفر ما بودند اسم دختر آنها نیز زهرا بود و با زهرای ما دوست شد .ما وقتی آنها را صدا می کردیم  می گفتیم زهراها</p>
<h3 style="text-align: right;"><span style="color: #008000;">ویدئوی زهراها</span></h3>
<p><video controls="controls" width="300" height="150"><br />
<source src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/manam/quick-uploads/vid_20230331_215237_880.mp4" type="video/mp4" /></video></p>
<p><video controls="controls" width="300" height="150"><br />
<source src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/manam/quick-uploads/vid_20230327_163502_258.mp4" type="video/mp4" /></video></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://manam.kowsarblog.ir/دخترم-زهرا-و-زهرا-1">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://manam.kowsarblog.ir/دخترم-زهرا-و-زهرا-1#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://manam.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1629024</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>مرتضی</title>
			<link>https://manam.kowsarblog.ir/مرتضی</link>
			<pubDate>10:23:00 +0430 یکشنبه، 20 فروردین 1402</pubDate>			<dc:creator>فائزه ابوالقاسمی</dc:creator>
			<category domain="main">فیلم پسرم مرتضی</category>			<guid isPermaLink="false">1629019@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;h2 style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #008000;&quot;&gt;پسرم مرتضی&lt;/span&gt;&lt;/h2&gt;
&lt;p&gt;فیلم های مرتضی در پیش دبستان &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;video controls=&quot;controls&quot; width=&quot;300&quot; height=&quot;150&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;source src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/manam/quick-uploads/p1629019/vid_20230409_091512_490.mp4&quot; type=&quot;video/mp4&quot; /&gt;&lt;/video&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;video controls=&quot;controls&quot; width=&quot;300&quot; height=&quot;150&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;source src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/manam/quick-uploads/vid_20230409_091531_937.mp4&quot; type=&quot;video/mp4&quot; /&gt;&lt;/video&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;video controls=&quot;controls&quot; width=&quot;300&quot; height=&quot;150&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;source src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/manam/quick-uploads/vid_20230409_091541_074.mp4&quot; type=&quot;video/mp4&quot; /&gt;&lt;/video&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://manam.kowsarblog.ir/مرتضی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<h2 style="text-align: center;"><span style="color: #008000;">پسرم مرتضی</span></h2>
<p>فیلم های مرتضی در پیش دبستان </p>
<p><video controls="controls" width="300" height="150"><br />
<source src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/manam/quick-uploads/p1629019/vid_20230409_091512_490.mp4" type="video/mp4" /></video></p>
<p><video controls="controls" width="300" height="150"><br />
<source src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/manam/quick-uploads/vid_20230409_091531_937.mp4" type="video/mp4" /></video></p>
<p><video controls="controls" width="300" height="150"><br />
<source src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/manam/quick-uploads/vid_20230409_091541_074.mp4" type="video/mp4" /></video></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://manam.kowsarblog.ir/مرتضی">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://manam.kowsarblog.ir/مرتضی#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://manam.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1629019</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>رویاهای من</title>
			<link>https://manam.kowsarblog.ir/رویاهای-من</link>
			<pubDate>09:39:00 +0430 یکشنبه، 20 فروردین 1402</pubDate>			<dc:creator>فائزه ابوالقاسمی</dc:creator>
			<category domain="main">رویا</category>			<guid isPermaLink="false">1629014@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;h2 style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #008000;&quot;&gt;رویاهای من&lt;/span&gt;&lt;/h2&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;حدود ۲ دو ماه پیش خوابی دیدم خواب دیدم من به اتفاق  خانواده  و خانواده همسرم جایی مهمان بودیم ،بعد که از مهمانی بیرون آمدیم انگار در دامنه کوه ای بودیم و متوجه حضور سگ ها در بالای کوه شدیم که به سمت ما آمدند ما خیلی ترسیدیم اما آنها از کنار ما رد شدند،بعد متوجه حضور  گاوهایی در بالای کوه شدیم که به سمت ما می آمدند،و هر گاو متعلق به کسی که کنار ما بود شد،و یک گاو در کنار من و خانواده همسرم نشست.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;تعبیر خواب  : امروز دوشنبه ۸ خرداد ۱۴۰۲ که چند ماه از دیدن آن خواب گذشته،همسرم به من گفت خانم مادر بزرگ پدری اش باغش را فروخته و پول آن را بین بچه هایش تقسیم  کرده،و پدرش قراره مقداری به ما بدهد و بنده حقیر تعبیر آن خواب را الان فهمیدم. &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;چند شب پیش خواب جالبی دیدم.خواب دیدم در پشت بام خانه مان نشستیم و می خواهیم غذا بخوریم،گویا مهمانی بود و تمام فامیل مشغول خوردن غذا بودند منتهی تا می خواستیم غذا را شروع کنیم دیدیم جمعیتی از ماران در کنار ما هستم انگار آنها هم می خواستند کنار ما از غذا بخورند .ما مرتب فرار می کردیم اما آنها دنبال ما می آمدند من و شکیبا (خواهرم) تصمیم گرفتیم  از آنجا برویم و درب پشت را قفل کردیم وماران و فامیل را تنها گذاشتیم،من از شیشه پشت بام تصویر یک مار سیاه با چشمان درشت قرمز رنگ را می دیدم که با حالت کینه به من می نگریست و من از این کابوس بیدار شدم&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;..‌&amp;#8230;..‌‌‌‌‌‌‌‌‌&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;سال ۱۴۰۰ نزدیک تابستان که فکر می کنم خرداد باشد بنده خوابی دیدم خواب دیدم دامادمون آقای  آمر قدم  فوت شدند و ما در مراسم خاکسپاری ایشان واقع در امامزاده جعفر  کن بودیم ما مرتب بالای تابوت ایشان گریه می کردیم و ایشان را داشتند دفن می کردند&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;و بنده از خواب بیدار شدم .من این  جریان را به همسرم گفتم او در پاسخ گفت که نگرانی من بی مورد هست و خواب زن چپ است ایشان می خواستند من نگران نباشم ولی من از درون احساس وحشت و استرس زیاد می کردم تا اینکه چند ماهی گذشت و خواهرم به اتفاق شوهر و بچه هایش تصمیم گرفتن به زیارت امام رضا علیه السلام بروند دامادمون آقای آمر قدم  از شوهرم خواست که برایشان از سرکار جا بگیرد آخه سرکار همسرم به اقوام ما در مشهد جا می‌دهد هتل آنها در شارستان مخصوص صندوق ضمانت صادرات (سرکار همسرم) هست.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;از قضا خانواده خواهرم در مشهد کرونا از نوع دلتا گرفتن و شوهر خواهرم کرونایش از بقیه شدیدتر بود و به بیمارستان شریعتی تهران با داماد دیگر مان آقای  مهدی ابوالقاسمی  هرکدام با ماشین خودشان رفتند .ایشان در کودکی به جای آب اشتباهی وایتکس خورده بودند و ریه شان کمی مشکل داشت و با مریضی کرونا حال ایشان خیلی وخیم شد در نهایت اواخر مرداد ماه سال ۱۴۰۰ ایشان بعد تحمل ۱۷ روز بیماری  کرونا  جان به جانان تسلیم شدن. &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;و همان رویای صادق بنده که در عالم خواب دیدم تعبیر شد و در همان مکان و با هم جزئیات ایشان را دفن کردند&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;سال ۱۳۹۶ زمانی که زهرا ۳ سال داشت تصمیم گرفتیم برایش جشن تولدی بگیریم از قضا روز تولد او مصادف بود با ولادت حضرت زهرا  علیهاالسلام  در روز تولد زهرا من وقتی خواستم دستم را بشورم دست چپم سبز شد و برای چند دقیقه پاک نشد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;شکر خدا جشن تولد به خوبی برگزار شد و همه چیز به خوبی سپری شد&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;‌‌‌‌‌‌&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;شبی در عالم خواب .خواب دیدم خاله صغری مادر شوهر شکیبا خانم (خواهرم) خیلی گریه می کند مثل حضرت یعقوب  در فراق حضرت  یوسف &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;و آنقدر گریه کرد تا آب شد وقتی دامادمون آقای آمر قدم فوت شدند انگار تعبیر رویایم را متوجه شدم&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;.‌‌&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;شبی وقتی از خواب بیدار شدم متوجه صحنه عجیبی شدم اواخر سال ۱۳۹۶ بود و مرتضی ۷الی ۸ ماهه بود که نیمه های شب بنده از خواب بیدار شدم و متوجه حضور مردی بالای سرم شدم و مرد تا دید او را دیدم به سرعت برق و باد فرار کرد بعدها وقتی به این موضوع فکر کردم فهمیدم که او موجودی غیر از انسان هست.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;..&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; سال ۱۳۹۶ وقتی مرتضی  چند ماه بیشتر نداشت موقع شیر دادن متوجه صدایی پیرامون خودم شدم صدا اگر اشتباه نکنم  می گفت ما زنان را مرد و مردان را زن خلق کردیم با همین مضمون اگر اشتباه نکنم .صدایی خیلی رسا که با صداهای عادی تفاوت داشت، خلاصه گفتن این و درک کردن آن برایم خیلی سخت و هم شیرین بود،با خود فکر کردم که شاید استغفرالله  من امام زمانم و به همه چیزها فکر کردم به مادرم و بقیه این موضوع  را گفتم آنها این موضوع را باور نکردن هیچ مثل دیوانگان با من برخورد  می کردم و از طرفی کسی مدام وسایل خانه مان را جابه جا می کرد و همان شب شوهرم وقتی به خانه مان آمد من قبلش بیرون بودم انگار کسی آمده بود و ادکلن را در فضای خانه مان خالی کرده بود شوهرم فکر کردم من با کسی ارتباط دارم و من هم قسم خوردم که من پاکدامن هستم خیلی شرایط بعدی بود من هر لحظه  آرزوی مرگ می کردم و من هم  سراغ فال چینی و هندی رفتم و از لحاظ روحی خیلی به هم ريختم شب تا صبح خواب نداشتم فکر می کردم من امام زمانم و سعیده دارد به خانه مان می‌آید که مرا بکشد چند ساعت با آرام بخش می خوابیدم که صدای گریه مردی(دائی سعیده) شبیه ضجه های مکرر  و صدای همسرش را می شنیدن که او را آرام می کرد.تا صبح همین صحنه ها را در بیداری و خواب می دیدم وقتی صبح شد تصمیم گرفتم  به این وضعیت اسفناکم پایان دهم.گفتم شاید سعیده در بیمارستان هست و در همان جا مرا بکشد و من را راحت کند . وقتی به بیمارستان بقیه الله  قسمت اعصاب و روان رفتم دیدم در مطب سعیده نیست و فهمیدم تمام این چند روز خیال می کردم و من امام زمان نیستم .خیالم راحت شد. و خیلی آرامش داشتم ولی شب قبل من مرگ را به چشم خودم دیدم و تا صبح گریه می کردم .اوضاع روحی من به گونه ای شد که تعداد زیادی قرص اعصاب و روان دکترهای بیمارستان بقیه الله علیه السلام  برایم تجویز کردن و گفتن اگر بهتر نشدی تو را باید بستری کنیم خیلی اوضاع  سختی  را گذراندم و حتی در همان موقع فکر می کردم کسی می خواهد مرا بکشد و صدای گریه کردن فامیل های قاتل را تا صبح می شنیدم عین مرگ یک انسان کافر و پست و لحظاتی که در برزخ برایش پیش می آید برایم پیش آمد .خلاصه همه مثل دیوانه های زنجیری با من برخورد می کردند و من از وضعیت خودم بسیار نارحت بودم و از خدا می خواستم که من به حال عادی برگردم خلاصه بعد از عید حال من کم کم بهبود یافت و من دوباره عادی شدم البته با عنایات خدا و حضرت ولیعصر روحی فداه و همسرم عزیزم که در این چند ماه مرا تنها نگذاشت و مرتب نذر و نیاز می کرد&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;البته ناگفته  نماند  که ما مستاجر بودیم و صاحب خانه،خانه اش را می خواست و ما طبقه پایین همان ساختمان را خریده بودیم ولی پول دادن رهن مستاجر خودمان را نداشیم و آنها نیز قصد بلند شدن نداشتم،خلاصه همه چیز به هم گره خورده بود&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;و خدا همه امورشان را مثل همیشه سر و سامان داد و مستاجر قبلی با دیدن حال روحی من همان موقع تصمیم گرفت بلند شود و خانه مان را تحویل دهد ما هم خانه اجاره ای خودم را ترک و به منزل خودمان رفتم.خدایا شکرت که همه چیزها را درست کردی&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://manam.kowsarblog.ir/رویاهای-من&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<h2 style="text-align: justify;"><span style="color: #008000;">رویاهای من</span></h2>
<p style="text-align: justify;">حدود ۲ دو ماه پیش خوابی دیدم خواب دیدم من به اتفاق  خانواده  و خانواده همسرم جایی مهمان بودیم ،بعد که از مهمانی بیرون آمدیم انگار در دامنه کوه ای بودیم و متوجه حضور سگ ها در بالای کوه شدیم که به سمت ما آمدند ما خیلی ترسیدیم اما آنها از کنار ما رد شدند،بعد متوجه حضور  گاوهایی در بالای کوه شدیم که به سمت ما می آمدند،و هر گاو متعلق به کسی که کنار ما بود شد،و یک گاو در کنار من و خانواده همسرم نشست.</p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p style="text-align: justify;">تعبیر خواب  : امروز دوشنبه ۸ خرداد ۱۴۰۲ که چند ماه از دیدن آن خواب گذشته،همسرم به من گفت خانم مادر بزرگ پدری اش باغش را فروخته و پول آن را بین بچه هایش تقسیم  کرده،و پدرش قراره مقداری به ما بدهد و بنده حقیر تعبیر آن خواب را الان فهمیدم. </p>
<p style="text-align: justify;">&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">چند شب پیش خواب جالبی دیدم.خواب دیدم در پشت بام خانه مان نشستیم و می خواهیم غذا بخوریم،گویا مهمانی بود و تمام فامیل مشغول خوردن غذا بودند منتهی تا می خواستیم غذا را شروع کنیم دیدیم جمعیتی از ماران در کنار ما هستم انگار آنها هم می خواستند کنار ما از غذا بخورند .ما مرتب فرار می کردیم اما آنها دنبال ما می آمدند من و شکیبا (خواهرم) تصمیم گرفتیم  از آنجا برویم و درب پشت را قفل کردیم وماران و فامیل را تنها گذاشتیم،من از شیشه پشت بام تصویر یک مار سیاه با چشمان درشت قرمز رنگ را می دیدم که با حالت کینه به من می نگریست و من از این کابوس بیدار شدم</p>
<p style="text-align: justify;">&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;..‌&#8230;..‌‌‌‌‌‌‌‌‌&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.</p>
<p style="text-align: justify;">سال ۱۴۰۰ نزدیک تابستان که فکر می کنم خرداد باشد بنده خوابی دیدم خواب دیدم دامادمون آقای  آمر قدم  فوت شدند و ما در مراسم خاکسپاری ایشان واقع در امامزاده جعفر  کن بودیم ما مرتب بالای تابوت ایشان گریه می کردیم و ایشان را داشتند دفن می کردند</p>
<p style="text-align: justify;">و بنده از خواب بیدار شدم .من این  جریان را به همسرم گفتم او در پاسخ گفت که نگرانی من بی مورد هست و خواب زن چپ است ایشان می خواستند من نگران نباشم ولی من از درون احساس وحشت و استرس زیاد می کردم تا اینکه چند ماهی گذشت و خواهرم به اتفاق شوهر و بچه هایش تصمیم گرفتن به زیارت امام رضا علیه السلام بروند دامادمون آقای آمر قدم  از شوهرم خواست که برایشان از سرکار جا بگیرد آخه سرکار همسرم به اقوام ما در مشهد جا می‌دهد هتل آنها در شارستان مخصوص صندوق ضمانت صادرات (سرکار همسرم) هست.</p>
<p style="text-align: justify;">از قضا خانواده خواهرم در مشهد کرونا از نوع دلتا گرفتن و شوهر خواهرم کرونایش از بقیه شدیدتر بود و به بیمارستان شریعتی تهران با داماد دیگر مان آقای  مهدی ابوالقاسمی  هرکدام با ماشین خودشان رفتند .ایشان در کودکی به جای آب اشتباهی وایتکس خورده بودند و ریه شان کمی مشکل داشت و با مریضی کرونا حال ایشان خیلی وخیم شد در نهایت اواخر مرداد ماه سال ۱۴۰۰ ایشان بعد تحمل ۱۷ روز بیماری  کرونا  جان به جانان تسلیم شدن. </p>
<p style="text-align: justify;">و همان رویای صادق بنده که در عالم خواب دیدم تعبیر شد و در همان مکان و با هم جزئیات ایشان را دفن کردند</p>
<p style="text-align: justify;">&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">سال ۱۳۹۶ زمانی که زهرا ۳ سال داشت تصمیم گرفتیم برایش جشن تولدی بگیریم از قضا روز تولد او مصادف بود با ولادت حضرت زهرا  علیهاالسلام  در روز تولد زهرا من وقتی خواستم دستم را بشورم دست چپم سبز شد و برای چند دقیقه پاک نشد.</p>
<p style="text-align: justify;">شکر خدا جشن تولد به خوبی برگزار شد و همه چیز به خوبی سپری شد</p>
<p style="text-align: justify;">&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;‌‌‌‌‌‌</p>
<p style="text-align: justify;">شبی در عالم خواب .خواب دیدم خاله صغری مادر شوهر شکیبا خانم (خواهرم) خیلی گریه می کند مثل حضرت یعقوب  در فراق حضرت  یوسف </p>
<p style="text-align: justify;">و آنقدر گریه کرد تا آب شد وقتی دامادمون آقای آمر قدم فوت شدند انگار تعبیر رویایم را متوجه شدم</p>
<p style="text-align: justify;">&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.‌‌</p>
<p style="text-align: justify;">شبی وقتی از خواب بیدار شدم متوجه صحنه عجیبی شدم اواخر سال ۱۳۹۶ بود و مرتضی ۷الی ۸ ماهه بود که نیمه های شب بنده از خواب بیدار شدم و متوجه حضور مردی بالای سرم شدم و مرد تا دید او را دیدم به سرعت برق و باد فرار کرد بعدها وقتی به این موضوع فکر کردم فهمیدم که او موجودی غیر از انسان هست.</p>
<p style="text-align: justify;">&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;..</p>
<p style="text-align: justify;"> سال ۱۳۹۶ وقتی مرتضی  چند ماه بیشتر نداشت موقع شیر دادن متوجه صدایی پیرامون خودم شدم صدا اگر اشتباه نکنم  می گفت ما زنان را مرد و مردان را زن خلق کردیم با همین مضمون اگر اشتباه نکنم .صدایی خیلی رسا که با صداهای عادی تفاوت داشت، خلاصه گفتن این و درک کردن آن برایم خیلی سخت و هم شیرین بود،با خود فکر کردم که شاید استغفرالله  من امام زمانم و به همه چیزها فکر کردم به مادرم و بقیه این موضوع  را گفتم آنها این موضوع را باور نکردن هیچ مثل دیوانگان با من برخورد  می کردم و از طرفی کسی مدام وسایل خانه مان را جابه جا می کرد و همان شب شوهرم وقتی به خانه مان آمد من قبلش بیرون بودم انگار کسی آمده بود و ادکلن را در فضای خانه مان خالی کرده بود شوهرم فکر کردم من با کسی ارتباط دارم و من هم قسم خوردم که من پاکدامن هستم خیلی شرایط بعدی بود من هر لحظه  آرزوی مرگ می کردم و من هم  سراغ فال چینی و هندی رفتم و از لحاظ روحی خیلی به هم ريختم شب تا صبح خواب نداشتم فکر می کردم من امام زمانم و سعیده دارد به خانه مان می‌آید که مرا بکشد چند ساعت با آرام بخش می خوابیدم که صدای گریه مردی(دائی سعیده) شبیه ضجه های مکرر  و صدای همسرش را می شنیدن که او را آرام می کرد.تا صبح همین صحنه ها را در بیداری و خواب می دیدم وقتی صبح شد تصمیم گرفتم  به این وضعیت اسفناکم پایان دهم.گفتم شاید سعیده در بیمارستان هست و در همان جا مرا بکشد و من را راحت کند . وقتی به بیمارستان بقیه الله  قسمت اعصاب و روان رفتم دیدم در مطب سعیده نیست و فهمیدم تمام این چند روز خیال می کردم و من امام زمان نیستم .خیالم راحت شد. و خیلی آرامش داشتم ولی شب قبل من مرگ را به چشم خودم دیدم و تا صبح گریه می کردم .اوضاع روحی من به گونه ای شد که تعداد زیادی قرص اعصاب و روان دکترهای بیمارستان بقیه الله علیه السلام  برایم تجویز کردن و گفتن اگر بهتر نشدی تو را باید بستری کنیم خیلی اوضاع  سختی  را گذراندم و حتی در همان موقع فکر می کردم کسی می خواهد مرا بکشد و صدای گریه کردن فامیل های قاتل را تا صبح می شنیدم عین مرگ یک انسان کافر و پست و لحظاتی که در برزخ برایش پیش می آید برایم پیش آمد .خلاصه همه مثل دیوانه های زنجیری با من برخورد می کردند و من از وضعیت خودم بسیار نارحت بودم و از خدا می خواستم که من به حال عادی برگردم خلاصه بعد از عید حال من کم کم بهبود یافت و من دوباره عادی شدم البته با عنایات خدا و حضرت ولیعصر روحی فداه و همسرم عزیزم که در این چند ماه مرا تنها نگذاشت و مرتب نذر و نیاز می کرد</p>
<p style="text-align: justify;">البته ناگفته  نماند  که ما مستاجر بودیم و صاحب خانه،خانه اش را می خواست و ما طبقه پایین همان ساختمان را خریده بودیم ولی پول دادن رهن مستاجر خودمان را نداشیم و آنها نیز قصد بلند شدن نداشتم،خلاصه همه چیز به هم گره خورده بود</p>
<p style="text-align: justify;">و خدا همه امورشان را مثل همیشه سر و سامان داد و مستاجر قبلی با دیدن حال روحی من همان موقع تصمیم گرفت بلند شود و خانه مان را تحویل دهد ما هم خانه اجاره ای خودم را ترک و به منزل خودمان رفتم.خدایا شکرت که همه چیزها را درست کردی</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://manam.kowsarblog.ir/رویاهای-من">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://manam.kowsarblog.ir/رویاهای-من#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://manam.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1629014</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>دزد . دزد</title>
			<link>https://manam.kowsarblog.ir/دزد-دزد</link>
			<pubDate>16:45:00 +0430 جمعه، 11 فروردین 1402</pubDate>			<dc:creator>فائزه ابوالقاسمی</dc:creator>
			<category domain="alt">دزد دزد</category>
<category domain="main">دزد دزد</category>			<guid isPermaLink="false">1628498@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;چند سال پیش من تا از خواب بیدار شدم متوجه حضور شخصی در جلوی تخت خواب شدم. به شوهرم که کنارم در حال خمیازه کردن و بلند شدن از خواب بود گفتم دزد دزد ولی در یک آن و لحظه دیدم همان فرد در بدن شوهرم رفت و فهمیدم آن روح بخاری شوهرم بود که به جسمش بازگشته بود.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://manam.kowsarblog.ir/دزد-دزد&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">چند سال پیش من تا از خواب بیدار شدم متوجه حضور شخصی در جلوی تخت خواب شدم. به شوهرم که کنارم در حال خمیازه کردن و بلند شدن از خواب بود گفتم دزد دزد ولی در یک آن و لحظه دیدم همان فرد در بدن شوهرم رفت و فهمیدم آن روح بخاری شوهرم بود که به جسمش بازگشته بود.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://manam.kowsarblog.ir/دزد-دزد">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://manam.kowsarblog.ir/دزد-دزد#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://manam.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1628498</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>یک روز پر ماجرا</title>
			<link>https://manam.kowsarblog.ir/جشن-پیروزی-انقلاب-پیش-دبستان-4</link>
			<pubDate>20:53:00 +0330 پنجشنبه، 20 بهمن 1401</pubDate>			<dc:creator>فائزه ابوالقاسمی</dc:creator>
			<category domain="main">یک روز پرماجرا</category>			<guid isPermaLink="false">1624450@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;h3 style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;یک روز پر ماجرا&lt;/span&gt;&lt;/h3&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;شنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۱،خانه مادرم دعوت بودیم ،حسین  آقا  اعتکاف  بود من با بچه ها رفتم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;برگشتنه وقتی به خانه رسیدم متوجه شدم پلاک گردنبندم زیر پایم افتاده و زنجیر طلایش نیست&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;تا خانه مادرم رفتم و همه خیابان‌ها را نگاه کردم،&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;ولی آن را پیدا نکردم،در آخر دخترم در خانه آن را پیدا کرد،من خیلی خوشحال شدم ،همان شب از ترس در خانه مان را از تو قفل کردم ،ولی صبح که بیدار شدم  ،کلید روی در نبود و در هم قفل نبود ،الان یک هفته هست که از کلیدم خبری نیست.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;h3&gt;&lt;span style=&quot;color: #993366;&quot;&gt;تصاویر &lt;/span&gt;&lt;/h3&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/manam/quick-uploads/p1624450/___-2.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;4080&quot; height=&quot;3060&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #993366;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/manam/quick-uploads/p1624450/img_20230117_083916_929.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;640&quot; height=&quot;640&quot; /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/manam/quick-uploads/p1624450/img_20230207_181629_878.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;1320&quot; height=&quot;977&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://manam.kowsarblog.ir/جشن-پیروزی-انقلاب-پیش-دبستان-4&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<h3 style="text-align: center;"><span style="color: #0000ff;">یک روز پر ماجرا</span></h3>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">شنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۱،خانه مادرم دعوت بودیم ،حسین  آقا  اعتکاف  بود من با بچه ها رفتم</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">برگشتنه وقتی به خانه رسیدم متوجه شدم پلاک گردنبندم زیر پایم افتاده و زنجیر طلایش نیست</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">تا خانه مادرم رفتم و همه خیابان‌ها را نگاه کردم،</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">ولی آن را پیدا نکردم،در آخر دخترم در خانه آن را پیدا کرد،من خیلی خوشحال شدم ،همان شب از ترس در خانه مان را از تو قفل کردم ،ولی صبح که بیدار شدم  ،کلید روی در نبود و در هم قفل نبود ،الان یک هفته هست که از کلیدم خبری نیست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;"> </span></p>
<h3><span style="color: #993366;">تصاویر </span></h3>
<p><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/manam/quick-uploads/p1624450/___-2.jpg" alt="" width="4080" height="3060" /></p>
<p dir="ltr"><span style="color: #993366;"><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/manam/quick-uploads/p1624450/img_20230117_083916_929.jpg" alt="" width="640" height="640" /></span></p>
<p><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/manam/quick-uploads/p1624450/img_20230207_181629_878.jpg" alt="" width="1320" height="977" /></p>
<p> </p>
<p style="text-align: justify;"> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://manam.kowsarblog.ir/جشن-پیروزی-انقلاب-پیش-دبستان-4">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://manam.kowsarblog.ir/جشن-پیروزی-انقلاب-پیش-دبستان-4#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://manam.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1624450</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>جشن پیروزی انقلاب پیش دبستان</title>
			<link>https://manam.kowsarblog.ir/جشن-پیروزی-انقلاب-پیش-دبستان-3</link>
			<pubDate>20:52:00 +0330 پنجشنبه، 20 بهمن 1401</pubDate>			<dc:creator>فائزه ابوالقاسمی</dc:creator>
			<category domain="main">جشن پیروزی انقلاب  پیش دبستان</category>			<guid isPermaLink="false">1624449@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;h3 style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;جشن پیروزی انقلاب  پیش دبستان&lt;/span&gt;&lt;/h3&gt;
&lt;h3 style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #008000;&quot;&gt;چهارده معصوم  کن&lt;/span&gt; &lt;/h3&gt;
&lt;h3&gt;&lt;span style=&quot;color: #993366;&quot;&gt;تصاویر و ویدئو ها&lt;/span&gt;&lt;/h3&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #993366;&quot;&gt;&lt;video controls=&quot;controls&quot; width=&quot;300&quot; height=&quot;150&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;source src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/manam/quick-uploads/vid_20230208_205927_170-1.mp4&quot; type=&quot;video/mp4&quot; /&gt;&lt;/video&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #993366;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/manam/quick-uploads/img_20230209_074344_709.jpg&quot; width=&quot;1280&quot; height=&quot;720&quot; /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #993366;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/manam/quick-uploads/img_20230209_074424_292.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;1280&quot; height=&quot;720&quot; /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://manam.kowsarblog.ir/جشن-پیروزی-انقلاب-پیش-دبستان-3&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<h3 style="text-align: center;"><span style="color: #0000ff;">جشن پیروزی انقلاب  پیش دبستان</span></h3>
<h3 style="text-align: center;"><span style="color: #008000;">چهارده معصوم  کن</span> </h3>
<h3><span style="color: #993366;">تصاویر و ویدئو ها</span></h3>
<p><span style="color: #993366;"><video controls="controls" width="300" height="150"><br />
<source src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/manam/quick-uploads/vid_20230208_205927_170-1.mp4" type="video/mp4" /></video></span></p>
<p><span style="color: #993366;"><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/manam/quick-uploads/img_20230209_074344_709.jpg" width="1280" height="720" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #993366;"><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/manam/quick-uploads/img_20230209_074424_292.jpg" alt="" width="1280" height="720" /></span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://manam.kowsarblog.ir/جشن-پیروزی-انقلاب-پیش-دبستان-3">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://manam.kowsarblog.ir/جشن-پیروزی-انقلاب-پیش-دبستان-3#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://manam.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1624449</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
